تبلیغات
۞ مجموعه اینترنتی کلید اسرار ۞ - جملات زیبا و آموزنده
 
۞ مجموعه اینترنتی کلید اسرار ۞
اسرار مذهبی , آموزشی , کامپیوتر, اینترنت ,موبایل, پزشکی
درباره سایت


اسرار علمی , مذهبی , آموزشی , کامپیوتر, اینترنت ,موبایل, وبلاگ نویسی

مدیر سایت : ایرج عرفان آرا
نظرسنجی
سرعت باز شدن سایت چطور بود ؟







جملات زیبا و آموزنده


مانند آسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش ، رمز زندگی همین است



چه خوبست
گناهانمان پیدا نیست ، چون مجبور بودیم هر روز خودمان را تمیز بشوییم
شاید هم زیر باران زندگی كنیم



خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی



برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار




حسد همچون مگس است که همه جای بدن سالم را رها می کند و بر روی زخمهای آن می نشیند .
 



جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پیدا نمی كنند.




رایحه دلپذیر گل رز همواره در دستهایی كه گل را به دیگری تقدیم می كند باقی می ماند



باید مبارزه کنی هیچ کس با سگهای وحشی شوخی نمی کند اما سگهای سر به زیر را با لگد می زنند . زندگی زد و خورد سگهاست



“مشورت با هزار کس کن و راز خود با یکی مگو



مردی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است




اوضاع و احوال زندگی هر کس نمایانگر طرز فکر اوست




هفت بار كه افتادی برای هشتمین بار برخیز!




خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است.«آناتول فرانس»




هرگاه در حل مشکلت درمانده شدی، از فردی مورد اعتماد و دانا کمک بخواه و بدان که:کمک طلبیدن از پختگی عاطفی شخص است , نه از ضعف او




زندگی کتابی است پر ماجرا
، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .




تبسم خرجی ندارد ولی سود بسیار دارد. «دیل کارنگی»




یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.«ژرژ هربرت»



عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود




هیچوقت عشق رو گدایی نكنید آخه هیچوقت چیز باارزشی به گدا داده نمیشود مطمئن باشید





به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد....

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد....

به قلبت بیاموز که هر بی سرو پایی در ان جایی ندارد....

به دلت بیاموز اگه روزی تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکند ....

یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد... خطی ننویسم كه آزار دهد

کسی را یادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....

وتنها دل ما دل نیست.... یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر ؛

و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم.... یادم باشد

باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم....

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان

درسِ پـاك زیستن.... یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند





این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است:


شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم
اگر سعی کنیم ...




داستان های کوتاه

پدری همراه پسرش در جنگلی می رفتند. ناگهان پسرك زمین خورد و درد شدیدی احساس كرد.او فریاد كشید آه... در همین حال صدایی از كوه شنید كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوی فریاد زد «تو كی هستی؟»

اما جوابی جز این نشنید «تو كی هستی؟» این موضوع او را عصبانی كرد.
پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش نگاه كرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می كنم» پدر دوباره فریاد كشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی».

پسرك متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است .
پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواك» می نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی گرداند. زندگی آینه اعمال و كارهای نیك و بد توست. اگر عشق بیشتری می خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درك كن و احترام بگذار. اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر چه را كه بدهی به تو برمیگرداند. به هر كس خوبی كنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر كس كه بدی كنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یك تصادف نیست. بلكه آینه ای است كه انعكاس كارهای خودت را به تو بر می گرداند.

پس هرگز یادمان نرود «كه با هر دستی كه بدهیم، با همان دست می گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می خوریم




روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .





داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بالاترین کوهها بالا رود. او پس از سالها ماجراجویی خود را اغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست, تصمیم گرفت "تنها " از کوه بالا رود. شب, بلندیهای کوه را تماما" در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید .

اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ,پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد, از کوه پرت شد.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود گرفت.

در ان لحظات سخت, همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش می امد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه برایش چاره ای نماند جز انکه فریاد بکشد:

"خدایا کمکم کن! " ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد:

- "از من چه می خواهی ؟ "

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را که دور کمرت بسته است را پاره کن.

- یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...



و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.








نوع مطلب :
برچسب ها : جملات زیبا و آموزنده، جملات زیبا، جملات آموزنده، داستان های کوتاه، داستان،


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Push 2 Check
با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید